همسفر
همسفر خسته ام از این همه راه
خسته از نای و نی و این همه آه
راه ، تکرار زمان است چرا؟
همسفر فاش بگو راز چرا؟
آری از آیینه ها نیست نشان
آن نشان های نهان نیست عیان
اندر این نبض ِ زمان ، گیج منم
مات و مبهوت ِ دل ِ ریش منم
هوشیارم ز دل ِ خویش چرا؟
آن که مستم بکند ، نیست چرا؟
همسفر گرچه رهایم کردی
راست گو ، ره به کجا آوردی؟
نکند باز به من می خندی؟
زین که پروانه شدم می خندی؟
خنده کن تا که منم سوز شوم
همسفر ، باش ، دلم می گرید
خُنک آن روز که اندر پیش است
دل ِ زهر خورده ی من در نیش است
باش تا سایه ای بر من باشی
وین دل زخم ، تو ، مرهم باشی
هرگز
هرگز نگو كه دوست داری اگر حقیقتا به آن اهمیت نمی دهی. درباره احساساتت سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد. هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شكستن قلبش را داری. هرگز نگو برای همیشه وقتی می دانی كه جدا می شوی. هرگز به چشمانی نگاه نكن وقتی قصد دروغ گفتن داری. به كسی نگو كه تنها اوست وقتی در فكرت به دیگری فكر می كنی. هرگز قلبی را قفل نكن وقتی كلیدش را نداری. هرگز سلامی نده وقتی می دانی كه خداحافظی در پیش است.
بیایید یادمان باشد كه . . .
بیایید یادمان باشد كه ما انسانیم و به یاد زنده ایم.
و گاهی نیاز داریم تا برای خودمان دعا كنیم.
روزها و هر لحظه با خود تكرار می كنم بارالها به من توانی بخش تا همه را دوست بدارم و به همه عشق بورزم آن سان كه تمامی وجودم از عشق سیراب گردد و ببخشم بیشتر از آنچه بستانم و با همه باشم و در كنار همه بی آنكه متوقع باشم از آنها .
و بدین سان است كه می توان تجلی عشق خداوند را در وجود خودم و دیگران به وضوح ببینم و مسرور گردم و از این فرصتی زندگانی كه به من بخشیده شده تا بجویم و بشناسم استفاده كنم.
خداوندا مرا یاری كن كه به كسی جز تو دل نبندم كه همه فانی اند و تو تنها كسیكه می توانم به آن تكیه كنم و پناه برم كه وجود تو خانه امنی است برایم.
خداوندا یاریم كن تا از هیچ كس غمی به دل نگیریم و با همه با تمام وجود محبت كنیم تا محبت و مهربانی و عشق به سویمان بازگردد.
خداوندا آغوش مهربانت را همیشه به رویم بازگذار تا هر گاه دلم گرفت جایی و پناهی برای غصه هایم در خلوت تو داشته باشم و مرا بپذیر كه من از تو ام .
منو ببخش
منو ببخش که یه وقتایی از سر بیصبری و ناشکیبایی تو خلوت و تنهاییم ازت میپرسم :
آخه چرا ؟ ؟ ؟
یه وقتایی از سر بیحوصلگی و فراموشکاری بهت گله میکردم ، چقدر از بزرگواریت شرمندهام که منو در تموم لحظههای ناشکریم ، توی تموم لحظههای بیصبریم با محبت تحملم کردی ، نه تنبیهم کردی نه حتی ذرهای محبتت رو ازم دریغ کردی . توی تنهاترین لحظات تنهاییم ، درست تو لحظههایی که فکر میکردم هیچ کس نیست ، اون موقع که به این حس میرسیدم که چقدر تنهام ، واسم نشونه میفرستادی که : من خودم تا آخرین لحظه باهاتم واسه تموم لحظات همراهتم . من تنها بنده تو نبودم اما یه لحظه هم تنها رهام نکردی .
تو تنهاترین و محکمترین قوت قلب دل تنهامی . تو طوفانهای زندگیم تو ابتدا و اصل آرامشمی . تو از من به من نزدیکتر بودی موندم که چطور گاهی اوقات چشمهای غافلم ندیدت اما تو هیچ وقت حتی لحظهای منو ترک نکردی . روزهایی رسید که فکر کردم با من قهری تو حتی در همون لحظهها با همون فکر اشتباه که حتی از به خاطر آوردنش شرمنده میشم از من قهر نکردی و به خاطر این فکر کودکانه نادرست طردم نکردی .
من دوستت دارم . منو ببخش اگه قولم مثل خودم کوچیکه ، اما دلم به بزرگی بیحد تو خوشه و پشتم به کمکهای تو گرم .
اگر . . .
اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگی مهر نیست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمك می زنند؟!
اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان ، مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟!
اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و كلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟!
اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟!
اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی كه هَوی مهتابند اینقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟!
اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب اینقدر بی نقشند؟!
اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟!
اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟!
اگر زندگی لرز نیست پس چرا اینقدر ماه در بركه می لرزد؟!
اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می كند؟!
آفتاب گردان
گل آفتابگردان رو به نور میچرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاك خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش میكردم كه خورشید كوچكی بود در زمین و هر گلبرگش شعلهای بود و دایرهای داغ در دلش میسوخت.
آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذر آفتابگردان را میكارد، مطمئن است كه او خورشید را پیدا خواهد كرد.
آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را میداند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، كاری ندارد. او همه زندگیاش را وقف نور میكند، در نور به دنیا میآید و در نور میمیرد. نور میخورد و نور میزاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان میمیرد؛ بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزی كه آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی كه تو به خدا برسی، دیگر «تویی» نمیماند. و گفت من فاصلههایم را با نور پر میكنم، تو فاصلهها را چگونه پُر میكنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفتوگوی من و آفتابگردان ناتمام ماند. زیرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید میداد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی كردم، داشتم میرفتم كه نسیمی رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب میاندازد، نام انسان آیا كسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم...
اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست
خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
داستان زندگی
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش تنها یک سیب بود، سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند: تو بی بهشت خواهی مرد، زنده نخواهی ماند. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خداوند چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است. خداوند فرمود: برو و بدان، جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از خیر و شر، حق و باطل، صواب و خطا، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه... و فرشته ها همه گریستند. اما انسان یارای رفتنش نبود، بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. در آن هنگام خداوند هدیه ای به انسان عطا فرمود. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دست هایش را گشود و خداوند به او اختیار داد. خداوند فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ بِه گزیدن توست. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود...
قسم
قسم

به جوانی ام به قلبم ... به خدای جسم و روحم ... به خدای آسمان ها...
به تمام کهکشانها ... به ستارگان روشن ... به کرانه های دریا ... به نگاهت ...
به خدا ... به خاک پایت ... به نگاه خنده هایت ... به کبودی افق ها ...
به سحر به خنده ی گل ... به سپیدی سپیده ... به تمام خاک دنیا ...
به خدا اگر بخندم ... به خدا اگر بنالم ... به خدا اگر بمیرم ... توئی آخرین تلاشم ...
توئی ... آخرین نگاهم ...
دوست داشتن زیباست
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .. بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
غیر قابل جبران
چهار چیز است که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست
سنگ بعد از این که پرتاب شد
دشنام . . . بعد از اینکه گفته شد
موقعیت . . . بعد از اینکه از دست رفت
و زمان . . .بعد از اینکه گذشت و سپری شد
آموخته ام. تو هم بدان.
آموخته ام . . .
که زندگی دشوار است ، اما من از آن سخت ترم
آموخته ام . . .
که کوتاهترین زمانی که مجبور به کار هستم ، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم
آموخته ام . . .
که همه می خواهند روی قله ی کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستیم
آموخته ام . . .
که هیچکس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام . . .
که لبخند ارزانترین راهی است که می توان توسط آن نگاه را وسعت داد
آموخته ام . . .
که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب کنم
باور کن
باور کن نیروی آدمی بی کران است
باور کن هیچ کاری از اراده ی تو خارج نیست
باور کن که از عشق آفریده شده ای ، پس عشق را بیافرین
باور کن خورشید به خاطر تو طلوع می کند
باور کن خدا هیچگاه از بندگانش نا امید نمی شود ولی بندگان او چرا !
باور کن لایق بودن هستی
باور کن که اکنون مهم ترین لحظه است
باور کن که روح تو قدرت صعود به ماوراء را دارد
باور کن که تو هم می توانی
باور کن و تمام باور های خود را از ته دل باور کن تا زندگی ، تو را باور کند
خدا روز بدون رنج ، بدون خنده ، بدون اندوه و آفتاب بدون باران وعده نداده است اما او توان پایداری در آن روزها و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه را دارد.
خدایا روزنه های امید را در دل تاریکمان روشن کن
می نویسم از سکوتی که آغاز عشق است
می نویسم از نگاه باران که چقدر خیس و مرطوب است
از نگاه کودکی دو ساله که دنیا برایش خیلی بزرگ است
از نگاه پیرمردی که خود را آماده رفتن کرده و خوشحال است
می نویسم از تبار باران
از پرندگان آزاد
از نگاه آجری زنبور که با آن نگاه زیبایی را بهتر از ما دید
می نویسم از سکوتی که آغاز عشق است
از بهاری که نو است
از سپیده های آسمان آبی
از چشم اندازهای مهربانی
اینها زیبایی است که می نویسم
یک عشق پر از بهار است که می نویسم
این نگاه ، آرام و زیباست که می نویسم
یادته گفتی .....
یادته یه روز بهم گفتی : هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که
نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چی
؟ گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمونم گریش می گیره ... گفتم :
یه خواهش دارم . وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار .
گفتی : به چشم ... حالا امروز من دارم گریه می کنم اما آسمون نمی
باره ... تو هم اون دور دورا ایستادی
تبلیغات
